![]() |
![]() |
|
|
تازه فهمیدم که ندا چی میگفت از نبودن ها و یکی یکی کم شدن ها
ف که رفت من و تو هم که فقط سر و کله میزنیم و از بیرون رفتن ها و دوستام ایراد میگیری دلیلت هم شده عاشقیت و میخوای مال تو باشم .... چند روزی هست که میخواهم بکنم و برم نه مال تو باشم نه خودم اونوقت تو روبروم میشینی و با اون غرور زل میزنی و بغض میکنی بعد من میمونم و یک همه ندونم کاری ... یه وقتایی شک میکنم به همه چیز که نکند.... .... این همه حرف زدم که فقط بگم دوست دارم یه تکه از دنیا فقط مال من باشه بوی عود بده و هوا بوی پاییز |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:13 توسط جذامی |
|
|
چند وقتی هست که چشمانم دیگر به راه نیست
فهمیده است انتظار آن هم برای تو بیهوده تر است از شمردن روزهای خاکستری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط جذامی |
|
|
غریبی میکند چشمانم از پس این خنده هایمان
که نکند.................... . کافه گالری ۸:۳۰ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 16:38 توسط جذامی |
|
|
کابوس شبهایم
شده است عشق روزهایم دوستت دارم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:0 توسط جذامی |
|
|
به همین سادگی دلتنگ شدم. پشت چراغ قرمز سرمیرداماد بودم،ندا
داشت توی آیینه خط چشمش را نگاه میکرد.میخواستم مثل بابی پتی کتاب "خاطرات شخصی
یک سرباز" میگفتم:بذار قلقش بیاد دستم.آنوقت میبینی که چقدر همه چیز عوض میشود.
زندگی قلق دارد.اگر مثل من بلدش نباشی بامبو ها خشک میشوند چه برسد به آدمها.
نمیدانم چرا وقت هایی که حالم زیاد خوب نیست همه میفهمند.درصورتیکه این همه آدم
هستند که هر روز با حال بد از خانه بیرون میزنند و تا شب هیچکس نمیفهمد.من انگار چشمهام
توی تنگ ماهی افتاده باشد،هی از این سمت به آن سمت میخورد و نفس کم
می آورد.یک گوشه چمباتمه میزند و به رفت و امدها خیره میشود.
...
چشمهام چرا همیشه غمگینند؟چرا هیچوقت نمیخندد؟
من اصلا بلد نیستم کسی را واقعا خوشحال کنم.البته که من تا به حال زیاد پیش آمده که
خوشحال شده ام.شاید هم من بهانه های کوچکی تری برای خوشحالی ام میخواهم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:7 توسط جذامی |
|
|
رسول تنهایی را در ماهیتابه تفت میدهد و برایم چیزهایی مینویسد
میگذارمش اینجا تا سالهای بعد بیایم،بخوانم،و بدانم که روزی رسول بود از من بدش می آمد اما خوب مینوشت: ... کودکی که در آنسوی خیابان بازی می کرد بزرگ شده است ... دوچرخه سوار می شود ... اما هنوز تو نیامدی ... بهار و تابستان و پاییز و نمی دانم کدام فصلهای گمشده هم گذشت ... نمی دانم کدام ماه و کدام سالیم ... اما هنوز تو نیامدی ... بر روی ِ آن زمین ِ برهوت ِ آنطرف خیابان ساختمانی عظیم خودنمایی می کند ... آگهی فروش روی شیشه ها برق می زند ... اما هنوز تو نیامدی ... آن چهار شاخه موی سفید را بخاطر داری ؟ می شمارم یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ... همسایه پیدا کرده اند ... اما *** تو هم تابحال دیده ای ؟ سیگار بر لب ِ خاکسترگاهش چند لحظه تا پایان فاصله دارد ... تو هم دیده ای ؟ رویت را که برگردانی تمام می شود ... انگار همین چندی پیش آنجا گذاشتی و رفتی تا برگردی ... اما حال انگار که سالهاست تمام شده ... تنها رد ِ خاکسترش بجا مانده ... تنها رد خاکسترش بجا مانده *** شماره پنجاه و پنج: دلم خوش است به آن دل تنگیهایت ... همه امیدم مانده به ته مانده های ِ خیالت ... تا شاید بازگردی ... *** تنهایی مانند یک فاجعه نیست که مثل ِ رعد و برق از آسمان بیاید و چشمها را خیره کند ... تنهایی مانند فاجعه بر ما نازل نمی شود ... تنهایی آنقدر آرام می آید که هیچگاه حضور تازه آنرا احساس نمی کنیم ... کافی است چند لحظه با ایستیم و به پشت سر نگاه کنیم ... هیچکس بدنبال ما نمی آید *** تو مثل تابهای ِ دوران کودکی آمدی و رفتی از من ... انگار طنابت پاره شد ... باز نگشتی اینبار ... ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:39 توسط جذامی |
|
|
دلنگرانی این روزهای من شده است مغزی که دیگر تمام گذشته و حال و آینده را یکی میبیند.شده است
حواس پرتی از گم کردن دو کیف پول در طول یک ماه که همه ی زندگی ام را به فنا داد.یک عشق بزرگی که از زور بزرگی نمیدانم کجای وجودم جایش بدهم.هی از تنم بیرونم میزند و گاه ذوب میشومش و چک چک. حالا هم که دارم مینویسم از خودم بدم می آید.باران بی موقع چهار مردادی هم شروعش گرفته و کتاب های تلنبار شده ی من از خواندن های کال حالم را بدجور به هم میزند.نه حس تابستان گرم است،نه روزهای شلوغ سگ دو زدن هامان از این سر شهر به آن سر شهر.دلم دنیا را با تنهایی مضحکش میخواهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:0 توسط جذامی |
|
|
من فکر میکنم زمانهایی هست هرچند کوتاه آدم ها عجیب فکر میکنند.و عجیب تر زندگی.به خیالم همین چند سال پیش من اینطوری بودم.شاید نه خیلی حیرت انگیز امابرای خودم که حالا دارم گذشته را مرور میکنم جالب است.پنج نفر بودیم با دنیای متفاوت.اصلا داستان از جای بی مزه یی شروع شد.ما شدیم یک مشت حیوان که از آزمایشگاه یک پروفسورفرار کردیم. هر کداممان دنیا را از نگاه خودمان میدیدم و مینوشتیم.دنیای من خیلی بزرگ تر از حالا بود. فکرهایم خیلی سرکش تر.حالا مثل سگ خانگی صبح ها برایم واق واق میکند و میگذارد آرام دستم را لای موهایش کنم و برایش آواز میخوانم.رام شده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:15 توسط جذامی |
|
|
هوا که ابری میشود فکرهایم آنقدرزیبا میشود که دلم میخواهد کسی صدایم نکند. بگذارد برای خودم تندتند قدم بردارم ،یا پشت فرمان شیشه ها را پایین بکشم و پوستم از سرمای باران خورده دون دون بشود و فکر کنم اگر حالا داشتم میرفتم خانه ی خودم و فکر میکردم شام امشب را چی درست کنم،چقدر خوب میشد. آنوقت شاید دلایلم برای عجله کردن و هدف مند راندن بیشتر میشد.نه اینکه مثل حالا گاهی به خودم بیایم که چرا انقدرعجله داری همیشه دختر؟اینهمه دویدن برای چیست؟صبح ها چرا وقتی هنوزهوا گرگ و میش است و پرندگان خوابند و صدای جیک جیکشان نمی آید،بیدار میشوی ؟برای چه بلد نیستی آرام باشی؟یعنی آنقدر زمان کم می آوری که پشت ترافیک یک دستت به فرمان و دست دیگرت روی خط های کتاب که گم نکنی اش؟نه.زندگی آنقدر ها هم جدی نیست به خدا.میشود یک روز بی برنامه از خانه بیرون زد،گذاشت دیگران برایت برنامه بگذارند.دوستی زنگ بزند و بگوید دلش برایت تنگ شده است و میخواهد ببیند تورا.یا چه اشکال دارد اگر به کلاس ساعت هفت و نیم صبح نرسی؟و اینکه لباس دیروز را امروز دوباره بپوشی؟ چه ایرادی دارد؟هر روز حتما باید ذهن درهم و برهمم را درگیر لباس پوشیدن و به فلانی زنگ زدن و خواندن فلان کتاب برای کنفرانس و دیدن فلان فیلم بکنم؟ خوب همین میشود که شب ها هنوز سرم را روی بالش نگذاشته خواب میبینم. آن هم پراز پرتگاه.
باید گاهی روی زمان دراز کشید و وا داد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:10 توسط جذامی |
|
|
تمام کلاف ها را به هم تابیده ام
بغض ها را بوسیده ام خواب ها را خوابیده ام لحظه ها را رقصیده ام و تو در آستان تمام لبخند ها مرا به آتش مقدس روحت به خاک نشانده ای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:23 توسط جذامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرگ هم سودی ندارد...
من روح درد دارم... من روحم جزام دارد.. بدترین درد ممکن... درد من حتی با مرگ هم درمان نمی شود.. ولی شاید نخستین کسی باشم در تاریخ رگ روح خود را میزند.. یا روح خود را با ریسمانی حلق آویز میکنم و خودم چهارپایه اش را لگد می زنم... |
|
RSS
|